سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
آخرین برگ سفرنامه باران

آخرین برگ سفرنامه باران



ساعت 8:17 صبح یکشنبه 30/11/90

خدایا کودکان گل فروش، مردان خانه به دوش، زنان تن فروش را می بینی؟


مادران سیاه پوش، کاسبان دین فروش، محراب های فرش پوش، پدران کلیه فروش، زبان های عشق فروش، انسان های آدم فروش همه را می بینی؟


می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد


خدایا کمک کن در سیلاب زندگی بتوانیم امید به تو را از دست ندهیم


¤ نویسنده: sahar

نوشته های دیگران ( )

ساعت 5:37 عصر پنج شنبه 14/7/90


فقر اینه که 2 تا النگو توی دستت باشه و 2 تا دندون خراب توی دهنت؛

 

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

 

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

 

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل 5 ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

 

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

 

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

 

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

 

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در 3 ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

 

فقر اینه که 6 بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

 

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

 

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

 

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

 

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

 

فقر اینه که 15 میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

 

فقر اینه که ماشین 40 میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

 

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

 

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

 

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

 

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

 

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

 

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

 

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

 

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه


¤ نویسنده: sahar

نوشته های دیگران ( )

ساعت 5:29 عصر پنج شنبه 14/7/90


فقر اینه که 2 تا النگو توی دستت باشه و 2 تا دندون خراب توی دهنت؛

 

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

 

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

 

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل 5 ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

 

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

 

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

 

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

 

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در 3 ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

 

فقر اینه که 6 بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

 

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

 

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

 

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

 

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

 

فقر اینه که 15 میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

 

فقر اینه که ماشین 40 میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

 

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

 

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

 

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

 

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

 

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

 

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

 

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

 

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه


¤ نویسنده: sahar

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:23 صبح جمعه 26/1/90

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود، روی ساحل نوشت"دریا دزد کفشهای من!


مردی که از دریا ماهی گرفته بود، روی شنها نوشت"دریا سخاوتمندترین سفره هستی!


موج آمد و جملات راشست و تنها برایم این پیغام را باقی گذاشت" (برداشته و افکار دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی).


¤ نویسنده: sahar

نوشته های دیگران ( )

ساعت 9:13 صبح سه شنبه 25/12/88

برای آنکه ارزش یک خواهر رابشناسی ، از کسی که خواهر ندارد بپرس
برای آنکه ارزش ده سال را بشناسی ، از زوجی که تازه جدا شده اند بپرس
برای آنکه ارزش چهار سال را بشناسی ، از یک فارغ التحصیل بپرس
برالی آنکه ارزش یک سال را بشناسی ، از محصلی که در امتحان رد شده بپرس
برای آنکه ارزش یک ماه را بشناسی ، از مادری که نوزاد نارس متولد کرده بپرس
برای آنکه ارزش یک هفته را بشناسی ، از سر دبیر یک هفته نامه بپرس
برای آنکه ارزش یک ساعت را بشناسی ، از عشاق منتظر دیدار بپرس
برای آنکه ارزش یک دقیقه را بشناسی ، از کسی که پرواز هواپیما را از دست داده بپرس
برای آنکه ارزش یک ثانیه را بشناسی ، از کسی که از حادثه جان سالم بدر برده بپرس
برای آنکه ارزش یک میلیو نیم ثانیه را بشناسی ، از کسی که مدال نقره المپیک گرفته بپرس
                       زمان منتظر کسی نمی ماند، هر لحظه برای تو یک گنجینه است
                 اگر بتوانی در آن با کسی سهیم باشی ، گنج بیشتری خواهی اندوخت
                                                                برای آنکه ارزش یک دوست را بشناسی
                                                                                       یک دوست ازدست بده .......













 






¤ نویسنده: sahar

نوشته های دیگران ( )

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
1
:: بازدید دیروز ::
4
:: کل بازدیدها ::
1202

:: درباره من ::

آخرین برگ سفرنامه باران


:: آرشیو ::

اسفند 88 [3]

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

مهندسی متالورژِی
دکتر علی حاجی ستوده
رازهای موفقیت زندگی
مردود
صل الله علی الباکین علی الحسین
آریایی

:: لوگوی دوستان من::





:: خبرنامه وبلاگ ::